فطرس
گر چه رفتار تو با گفتارت اصلا جور نیست فکر من آنقدر ها هم از سر تو دور نیست در تن شب های من رنگ شب بغداد هست صبحم اما هیچ رنگ صبح نیشابور نیست برسر این گور من بیهوده شیون میزدم تازه فهمیدم که اصلا مرده ای در گور نیست بی تو ممکن نیست من باشم ...وجود سایه در متن دنیا گنگ و بی معناست وقتی نور نیست شک ندارم اشک می ریزند ماهی ها در آب اشک ماهی ها نباشد آب دریا شور نیست برو تنها مرا بگذار بس کن این ترحم را تحمل می کنم هر جور باشد حرف مردم را بدون عشق مردابی است این دنیا ... تصور کن بگیری لحظه ای کوتاه از دریا تلاطم را یکی دیگر خطا کرد و به پای ما نوشتی حکم بگو تا کی بپردازیم ما تاوان گندم را اگر هر آن در این آتش بسوزم باز خواهم ساخت خودم با دست خود آماده خواهم کرد هیزم را دلم تنگ است هی پهلو به پهلو می شوم امشب تو اما شک ندارم خواب دیدی شاه هفتم را تن داده ام در این نبرد از پا بیفتم حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم دیگر نمی خواهم برای با تو بودن چون بختکی بر جان این دنیا بیفتم وقتی نمی فهمد کسی گنجشک ها را زخمی بزن بر بالهایم تا بیفتم تا سرنوشت ماه در دستان برکه ست هی می پلنگم تا از این بالا بیفتم ترسی نخواهم داشت از بازی تقدیر از اینکه روزی امتحانم را بیفتم اصلا چه فرقی میکند وقتی نباشی بر روی پاهایم بمانم یا بیفتم ای ابرهای سر زده بارانی ام هنوز درگیروداراین شب طولانی ام هنوز عمری گذشته است ولی جغدهای کور عادت نکرداند به ویرانی ام هنوز داری مرا به کام خودم تلخ می کنی... در دست های سرد تو فنجانی ام هنوز تقصیر من که نیست اگر چشم های تو مرداد ماهی اند و زمستا نی ام هنوز تا چرخ سرنوشت بچرخد به میل من چشم انتظار معجزه ای آنی ام هنوز بگذار پر شود همه جا از سکوت من قابل به گفتگو که نمی دانی ام هنوز سلام........بعد از این همه وقت که اصلا فرصت بروز شدن نداشتیم به خوندن و نقد آخرین غزلهامون دعوتتون میکنیم... تن داده ام در این نبرد از پا بیفتم حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم دیگر نمی خواهم برای با تو بودن چون بختکی بر جان این دنیا بیفتم وقتی نمی فهمد کسی گنجشک ها را زخمی بزن بر بالهایم تا بیفتم تا سرنوشت ماه در دستان برکه ست هی می پلنگم تا از این بالا بیفتم ترسی نخواهم داشت از بازی تقدیر از اینکه روزی امتحانم را بیفتم اصلا چه فرقی میکند وقتی نباشی بر روی پاهایم بمانم یا بیفتم الهام دیداریان دره کنار نعش پلنگی که مرده است بر سرنوشت شوم خودش غبطه خورده است او رو به روی ماه به نفرت نشسته و قربانیان خسته ی شب را شمرده است هر شب دلش گرفته و با خشم ماه را محکم میان برکه ی مشتش فشرده است فریاد هاش توی سرش منعکس شده فریاد هاش راه به جایی نبرده است دره چقدر روی لبش حرف مانده است.... دره چقدر درد به خاطر سپرده است مهتاب یغما سلام . بی هیچ سخنی.... ــــــــــــــــــــ یک لحظه عاشق... لحظه ای از عشق بیزاری انگار عادت کرده ای من را بیازاری دردی ولی برگرد و من را مبتلا تر کن دردی ولی درمان خود را با خودت داری چون بختکی بر جان تو افتاده و بی شک روزی تباهت می کند این خویشتن داری تا انعکاس هق هق ام را بشنوی غم را با کوه قسمت می کنم از روی ناچاری این روزها.... این روزها ... این روزها... تلخی چون قهوه های بی شکر در عصر قاجاری! "مهتاب یغما" ___________________ سکوت نیمه شب آمد دگر بار به یادش ماندهام غمگین و خسته خدایا گفتهام با او به صد بار که جان در بند لبهایت نشسته نمیجویی ز چشم من نگاهی نمیدانی که میجویم نگاهت نمیپرسی ز جان بی گناهی از آن یغماگر موی سیاهت بگو با من تو ای زیبا نگارم که بی تو سرد و خاموش و سیاهم بگو تا بگذرم از هر دو عالم نمیخواهی اگر چشم سیاهم ننوشیدم شراب زندگانی تو بودی نقش بی همتای جامم نمیخواهم به جز چشمان دلدار جهان را جز تو دلداری ندارم نگو ای نازنین خدانگهدار که جان را جز تو درمانی ندارم نکردی یک نگه از مهربانی نگفتی جان دل چه بی قرارم؟ نه حرفی و نه خطی و پیامی نمیدانی مگر چشم انتظارم؟ تو را میخواهم ای زیباترین عشق برای بهترین رویای فردا تو هستی بهترین معنای این عشق برای شعر نا پیدای فردا وقتی تو را در چشم خود تکرار کردم دل را ز عشق پاک تو سرشار کردم من در هوایت واله و حیران و سرمست عشق و جنونت را به دل آوار کردم تو مست رویاهای خود بودی، ولی با عشق تو صد غصه را بر دار کردم وقتی قدم بر قلب ویرانم نهادی جز تو تمام خلق را انکار کردم تک واژه ی زیبایی! اکنون با نگاهت احساس سرد رخوتم را خوار کردم گفتم تو را من دوست می دارم همیشه اینگونه بر عشق خود اقـرار کردم



| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







